تبليغاتX
دختر پررو وپسر...



خبر کوتاه بود : ” با کمال تاسف اطلاع یافتیم که آقای دکتر محمد مصدق سحرگاه امروز پنج شنبه در ساعت 5/4 بامداد 14/12/1345 در سن 87 سالگی در اتاق شماره 62 بیمارستان نجمیه تهران زندگی را بدرود گفت. “خبری بسیار کوتاه برای مردی بزرگ!!!
سالنامه سازمان اطلاعات انگلیس در سال 1995 درباره اش منتشر کرد: خسارتی که وی به انگلستان وارد کرد از خسارتی که هیتلر در جنگ دوم جهانی به انگلستان وارد کرد بیش تر بود، معترف هستیم که  انگلستان در
برابر مصدق شکستی بی سابقه را متحمل شد. اولین نفر که با لایحه کاپیتولاسیون در ایران مخالفت کرد.
اولین ایرانی فارق التحصیل در دکتری حقوق. امتیاز حق شیلات و کشتیرانی در دریای خزر را از شوروی باز پس گرفت. شخصا در دادگاه لاهه برای احیای حقوق ملت خویش فریاد کشید. جمال عبدالناصر (رهبر بزرگ و فقید ناسیونالیست عربی-اسلامی مصر) به گفته خویش او را الگوی خود قرار داد و کانال سوئز را برای مصر ملی کرد. سفیر شوروی در ایران رسما اعلام کرد که دولتش در برابر وی به زانو افتاد. اولین نفر که با استفاده از علوم روز در دانشگاه به بررسی علمی حقوق اسلامی شیعه پرداخت. اولین نفر که حقوق شرعی زنان را به طور علمی در دانشگاه مطرح ساخت.
ابرمرد تاریخ ایران، با جان بر کف بودن خویش در راه وطن اجازه نداد که تا سال 1992 امتیاز نفت ایران در انحصار بیگانه باشد. مجاهدت های کسی که خود را وقف سرزمین و مردم و دین خویش کرد، یگانه طراح بزرگ ملی شدن صنعت نفت ایران، جاوید یاد دکتر محمد مصدق به همین جا ختم نشد،وی خود را وقف ملیت ایرانی و دیانت
اسلامی ساخت و لحظه به لحظه افتخار آفرید.
بخشی از بیانات بزرگوار:
” من ایرانی و مسلمانم و بر علیه هرچه ایرانیت و اسلامیت را تهدید کند تا زنده هستم مبارزه می کنم “.
” تنها گناه من و گناه بسیار بزرگ من این استکه صنعت نفت ایران را ملی کردم و بساط استعمار و اعمال نفوذ سیاسی و اقتصادی عظیم ترین امپراطوری جهان را از این مملکت برچیدم “. ” حیات من و مال و موجودیت من و امثال من در برابر حیات و استقلال و عظمت و سر فرازی میلیون ها ایرانی و نسل های متوالی این ملت کوچکترین ارزشی ندارد و از آنچه برایم پیش آمد هیچ تاسف ندارم و یقین دارم وظیفه تاریخی خود را تا سر حد امکان انجام داده ام .عمر من و شما و هر کس چند صباحی دیر نخواهد پائید. *برای درمان سرطان بینی با وجود اصرار فرزندش که پزشک بود و دوستدارانش راضی به سفر به خارج برای درمان نشد وگفت پزشکان ما قادرند همه کاری را برای درمانم انجام دهند. به اختیار خود ملک خودش را بین کشاورزانش تقسیم کرد! اما هنوز هم برای رفتن بر سر مزارش که نیمه ویرانست، مردم مشکل دارند!

و هنوز یک خیابان و کوچه بنامش نیست..

+ نوشته شده در  دوشنبه 1391/03/01ساعت   توسط ماندنی  | 



اول: آدم و حوا می تونستن هر میوه ای رو بخورن، اون همه موز و کیوی و توت فرنگی و نارنگی و پرتقال و انار و خیار، این وسط وقتی بهشون می گفتن یک کاری نکنید، مثلا سیب گاز نزنید، عدل رفتن همون سیب رو گاز زدن. غیر از یک ایرانی کی این همه لجبازی می کنه؟

دوم: " آدم" تنها کسی رو که "آدم" حساب می کرد خودش بود، به حوا هم اگر می گفتی برای چی با این مرد داری زندگی می کنی؟ می گفت: تو این دنیا جز این هیچ کس " آدم" نیست.

سوم: تو بهشت لخت مادر زاد و بدون دردسر زندگی می کردن، اینقدر کارهای نامعقول کردن و خلاف مقررات کردند تا از بهشت بیرون شون کردند، حالا مانتو و شلوار و روسری و چادرمشکی سرشون می ذارن، تا دوباره برگردن بهشت.

چهارم: تا وقتی دو نفر بودند، با هم مشکلی نداشتند، به محض اینکه سروکله " هابیل" و " قابیل" پیدا شد، فورا یکی شون شد اقلیتی، یکی اکثریتی، نمی تونستند بفهمند وقتی دوتا هستند، باید بطور مساوی همه چیز رو تقسیم کنند، هابیل به فکر انقلاب افتاد، قابیل به فکر کودتا، آخرش هم جناح قابیل اون یکی جناح هابیل رو از بین برد، بعد موند با قدرتی که به دست آورده چکار کنه.

پنجم: کلا در بهشت یک قانون وجود داشت، نه سد معبر ممنوع بود، نه بالا رفتن از درخت غیرقانونی بود، نه حجاب اجباری بود، نه اذن پدر برای ازدواج ضروری بود، نه اگر اعتراضی می کردند دستگیر می شدند، هیچ ماده قانونی در قانون اساسی شون نبود، جز اینکه " نزدیک شدن به درخت سیب ممنوع می باشد"، همون ماده قانونی رو هم زیر پا گذاشتند.

ششم: هابیل و قابیل با وجود اینکه همه چیزشان شبیه هم بود، ولی به هم حسودی می کردند، اختلاف هم که پیدا کردند، با وجود اینکه بلد بودند با هم حرف بزنند، ولی با هم گفتمان نمی کردند. موضوع اختلاف هم کاش طلا و پول و زن و شرط بندی سر بارسلونا و آ ث میلان بود، آنها بخاطر اینکه به خدا نزدیکتر بشوند به هم حسادت می کردند، آخرش هم قابیل بخاطر نزدیک شدن به خدا هابیل را کشت. کدام غیرایرانی برای نزدیک شدن به خدا برادر خودش را می کشه؟

هفتم: کلا آدم و حوا در زندگی شان یک جرم مرتکب شدند، بخاطر آن هم از بهشت بیرون شان انداختند، هم لخت مادر زاد ولشان کردند وسط زمین، آخرش هم تا وقتی آدم توبه نکرده بود، قبول نکردند که به حال خودشان آنها را بگذارند. تازه، حوا سیب را خورده بود، خدا آدم را مجبور کرد توبه کند، این هم یک دلیل دیگر که سیستم قضایی اش مثل ایران بود.


هشتم: آدم تمام داروندارش یه برگ مو بود که وقتی می بست جلوش انگار شورت کلوین کلاین پوشیده، حوا هم یک برگ مو داشت که وقتی می پوشیدش انگار بیکینی گوچی پوشیده، ک*ن لخت، بدون خونه، توی سرما و گرما، با یک مار، زیر یک درخت سیب زندگی می کردند، وقتی هم می گفتی اینجا چه جور جائیه، می گفتند بهشته.

برچسب‌ها: طنز وخنده
+ نوشته شده در  دوشنبه 1391/02/04ساعت   توسط ماندنی  | 



یکی بود یکی نبود.
غیر از خدا هیچ کس نبود.
چوپانی مهربان بود که در نزدیکی دهی، گوسفندان را به چرا می برد. مردم ده که از مهربانیو خوش اخلاقی او خرسند بودند، تصمیم گرفتند که گوسفندانشان را به اوبسپارند تا هر روز آنها را به چرا ببرد. او هر روز مشغول مراقبت ازگوسفندان بود و مردم نیز از این کار راضی بودند. برای مدتها این وضعیت ادامه داشت و کسی شکوه ای نداشت تا اینکه...
یکروز چوپان شروع کرد به فریاد: آی گرگ آی گرگ. وقتی مردم خود را به چوپان رساندند دریافتند که گرگی آمده است و یک گوسفند را خورده است.
آنان چوپان را دلداری دادند و گفتند نگران نباشد و خدا را شکر که بقیه گله سالماست. اما از آن پس، هر چند روز یک بار چوپان فریاد میزد: "گرگ. گرگ. آی مردم، گرگ". وقتی مردم ده، سرآسیمه خود را به چوپان می رساندند می دیدندکمی دیر شده و دوباره گرگ، گوسفندی را خورده است. این وضعیت مدتها ادامه داشت و همیشه مردم دیر می رسیدند و گرگ، گوسفندی را خورده بود!
پس مردم ده تصمیم گرفتند پولهای خود را روی هم بگذارند و چند سگ گله بخرند. از وحشی ترین ها و قوی ترین سگ ها را ...
چوپان نیز به آنها اطمینان داد که با خرید این سگها، دیگر هیچگاه، گوسفندی خوردهنخواهد شد. اما پس از خرید سگ ها، هنوز مدت زیادی نگذشته بود که دوباره،صدای فریاد "آی گرگ، آی گرگ" چوپان به گوش رسید. مردم دویدند و خود را به گله رساندند و دیدند دوباره گوسفندی خورده شده است. ناگهان یکی از مردم،که از دیگران باهوش تر بود، به بقیه گفت: ببینید، ببینید. هنوز اجاق چوپا ن داغ است و استخوانهای گوشت سرخ شده و خورده شده گوسفندانمان در اطرافپراکنده است !!!
مردم که تازه متوجه شدهبودند که در تمام این مدت، چوپان، دروغ می گفته است، فریاد برآوردند: آیدزد. آی دزد. چوپان دروغگو را بگیرید تا ادبش کنیم. اما ناگهان چهره مهربان و مظلوم چوپان تغییر کرد. چهره ای خشن به خود گرفت. چماق چوپانی رابرداشت و به سمت مردم حمله ور شد. سگها هم که فقط از دست چوپان غذا خورده بودند و کسی را جز او صاحب خود نمی دانستند او را همراهی کردند.
بسیاری از مردم از چماق چوپان و بسیاری از آنها از "گاز" سگ ها زخمی شدند. دیگران نیز وقتی این وضعیت را دیدند، گریختند. در روزهای بعد که مردم برای عیادت از زخمی شدگان می رفتند به یکدیگر می گفتند: "خود کرده را تدبیر نیست".یکی از آنها پیشنهاد داد که از این پس وقتی داستان "چوپان دروغگو" را برای کودکانمان نقل می کنیم باید برای آنها توضیح دهیم که هر گاه خواستیدگوسفندان، چماق، و سگ های خود را به کسی بسپارید، پیش از هر کاری در مورددرستکاری او بررسی کنید و مطمئن شوید که او دروغگو نیست.


اما معلم مدرسه که آنجا بود و حرفهای مردم را می شنید گفت: دوستان توجه کنید کهممکن است کسی نخست ""راستگو"" باشد ولی وقتی گوسفندان، چماق و سگ های مارا گرفت وسوسه شود و دروغگو شود.
بنابراین بهتر است هیچگاه ""گوسفندان""، ""چماق"" و ""سگ های نگهبان"" خود را به یک نفر نسپاریم .

برچسب‌ها: داستان دروغ گو جالب اونجوری
+ نوشته شده در  سه شنبه 1391/01/29ساعت   توسط ماندنی  | 



آورده اند که در کنفرانس تهران روزی چرچیل، روزولت و استالین بعد از میتینگ های پی در پی آن روز تاریخی، برای خوردن شام باهم نشسته بودند.

در کنار میز یکی از سگ‌های چرچیل ساکت نشسته بود و به آنها نگاه میکرد، چرچیل خطاب به همرهانش گفت؛ چطوری میشه از این خردل تند به این سگ داد؟ روزولت گفت من بلدم و مقداری گوشت برید و خردل را داخل گوشت مالید و به طرف سگ رفت و گوشت را جلوی دهانش گرفته و شروع به نوچ نوچ کرد، سگ گوشت را بو کرد و شروع به خوردن کرد تا اینکه به خردل رسید، خردل دهان سگ را سوزاند و از خوردن صرف نظر کرد.

بعد نوبت به استالین رسید. استالین گفت هیچ کاری با زبون خوش پیش نمیره و مقداری از خردل را با انگشتهایش گرفته و به طرف سگ بیچاره رفته و با یک دستش گردن سگ را محکم گرفته و با دست دیگرش خردل را به زور به داخل دهان سگ چپاند، سگ با ضرب زور خودش را از دست استالین رهانید و خردل را تف کرد.

در این میان که چرچیل به هر دوی آنها میخندید بلند شد و گفت؛ دوستان هر دوتاتون سخت در اشتباهید! شما باید کاری بکنید که خودش مجبور بشه بخوره، روزولت گفت چطوری؟ چرچیل گفت نگاه کنید! و بعد بلند شد و با چهار انگشتش مقداری از خردل را به مقعد سگ مالید، سگ زوزه کشان در حالی‌ که از سوزش به خودش میپیچید شروع به لیسیدن خردل کرد ! تا سوزش مقعدش برطرف شود

چرچیل گفت دیدید چطوری میتوان زور را بدون زور زدن بمردمان تحمیل کرد !!!!
+ نوشته شده در  دوشنبه 1390/11/10ساعت   توسط ماندنی  | 



شنيدم كه در همين ده خودمان روزي بز حاجي مهدي آقا گر شد و آن را ول كردند توي صحرا، بعد بره ي خل ميرزا كدخداي ده ديگر، بعد سگ حاجي قاسم خودمان و بعد هم گوساله ي مشهدي محمد حسن. اين چهار تا وسط بيابان همديگر را پيدا كردند و رفيق شدند. اينجا و آنجا خوردند و خوابيدند و حسابي چاق و چله شدند، گري هم رفت پي كارش.
شبي توي مزرعه ي «داشلو» نشسته بودند حرف مي زدند. ديدند از دور روشنايي مي آيد. بز كه ريش سفيدشان بود گفت: آخ!.. كاشكي قلياني چاق مي كرديم!..
ديگران گفتند: اين كه كار سختي نيست. آقا سگ آب مي آورد، آقا گوساله تنباكو، آقا بره آتش، آنوقت قليان را چاق مي كنيم.
آقا بره پاشد رفت دنبال آتش. رفت و رفت و نزديك روشنايي كه رسيد، ديد اوهو، دوازده تا گرگ دوره زده اند و نشسته اند خودشان را گرم مي كنند. ترس برش داشت. سلام، عليك السلام! گفتند: رفيق بره، تو كجا و اينجا كجا؟
بره ترسان گفت: آمدم از شما آتش بگيرم تا براي رفيق بز قليان چاق كنيم.
گرگها گفتند: حالا بيا بنشين، خستگي در كن...
بره رفت و نشست. يكي گفت معطل چه هستيم، ديگران گفتند كه صبر كن، يكي ديگر هم مي آيد.
آقا بز هر چه صبر كرد ديد آقا بره نيامد. گفت: آقا گوساله تو پاشو برو ببين آقا بره چه بلائي سرش آمده.
آقا گوساله پا شد آهسته آهسته آمد، نزديك گرگها كه رسيد ديد دوازده تا گرگ بيچاره آقا بره را وسطشان گرفته اند و نشسته اند. از ترس شروع به لرزيدن كرد. اما به روي خودش نياورد و سر بره تشر زد: پدر سگ، آمدي اينجا چكار! آتش بياري يا با آقايان بنشيني و حرف بزني؟ يا الله، پاشو بيفت جلو، برويم. وقت قليان رفيق بز مي گذرد.
گرگها گفتند: خونت را كثيف نكن، رفيق. حالا بيا كمي بنشين خستگي در كن...
گوساله هم از ترس چيزي نگفت و رفت نشست وسط گرگها. يكي گفت كه حالا ديگر معطل چه هستيم؟ ديگران گفتند كه عجله نكن، رفيق. الان يكي ديگر هم پيدايش مي شود.
آقا بز باز هر چه صبر كرد از بره و گوساله خبري نشد. گفت: آقا سگ پاشو برو دنبالشان.
سگ پاشد آمد. نزديك كه رسيد ديد دوازده تا گرگ، آقا بره و آقا گوساله را دوره كرده اند و نشسته اند حرف مي زنند. از ترس لرزيد و كنده ي زانوهايش به هم خورد. اما به روي خودش نياورد و تشر زد: آهاي با شما هستم، بره ، گوساله! مگر رفيق بز شما را براي شب نشيني آقايان فرستاده كه نشسته ايد و خوش خوش بگو بخند مي كنيد؟ هيچ حيا نمي كنيد؟ پاشيد بيفتيد جلو برويم، وقت قليان رفيق بز مي گذرد.
گرگها گفتند: رفيق سگ، بيخودي عصباني مي شوي. اين بيچاره ها گناهي ندارند. حالا تو هم بيا كمي بنشين خستگي دركن...
آقا سگ هم از ترس چيزي نگفت و رفت نشست كنار رفيقهايش.
آقا بز وقتي كه ديد از سگ هم خبري نشد، خودش پا شد راه افتاد به طرف روشنايي گرگها. سر راه لاشه گرگي پيدا كرد. شاخ محكمي زد به لاشه و آن را روي سر بلند كرد. خوشش آمد و همين طوري راه افتاد. نزديك روشنايي كه رسيد، ديد دوازده تا گرگ رفيقهاي بيچاره اش را دوره كرده اند و نشسته اند و آب از لب و لوچه هايشان مي ريزد. به سر رفيقهايش تشر زد: آهاي احمقها شما را دنبال آتش فرستاده بودم يا اين كه گفته بودم برويد بنشينيد پاي صحبت آقايان؟
گرگها گفتند: عصباني نشو، رفيق بز حالا بيا بنشين كمي خستگي در كن...
بز ديد كه بد جايي گير افتاده رو كرد به گرگها و همه شان را به فحش و ناسزا بست كه: پدر احمقهاي كثيف! خوب جايي گيرتان آوردم. پدرتان بيست گرگ به من مقروض بود هفت تايش را خورده ام، يك هم سر شاخهايم است، باقيش هم شما. جنب نخوريد كه گرفتم بخورمتان!.. آقا سگ بگيرشان!.. فرار نكنند، ترسوها!..
گرگها تا اين حرفها را شنيدند، دو تا پا داشتند دو تا پاي ديگر هم قرض كردند و فرار كردند. چنان فرار كردند كه باد به گردشان نمي رسيد. سگ هم از اين طرف شروع كرد به عوعو كه مثلاً حالا مي گيرمتان و پاره پاره تان مي كنم.
بز رفيقهايش را برداشت و آمدند سر جايشان. بعد گفت: رفيقها، گرگها امشب دست از سر ما بر نخواهند داشت، بياييد برويم يك جا پنهان بشويم.
يك درخت سنجد كج و معوج بود. بز بالا رفت و نشست آن بالاي بالا، سگ زير پاي او، بره زير پاي سگ و گوساله هر چه كرد نتوانست از درخت بالا برود و آخرش زوركي خودش را به شاخه اي بند كرد.
گرگها پس از مدتي دويدن ايستادند. يكيشان گفت: نگاه كنيد ببينيد چه مي گويم: بز كجا و گرگ ها را ترساندن و فرار دادن كجا؟ كي تا حال چنين چيزي شنيده؟ برگرديم پدرشان را دربياوريم.
همه ي گرگها حرف او را قبول كردند و برگشتند. اما هرچه جستجو كردند بز و رفيقهايش را نتوانستند پيدا كنند. آمدند نشستند پاي درخت سنجد كه مشورتي بكنند و فالي بگيرند. يكيشان فالگير هم بود. خواست فالي بگيرد و محل بز و رفيقهايش را پيدا كند كه يك دفعه آقا گوساله لرزيد و ول شد و افتاد روي سرگرگها. بز تا ديد كار دارد خراب مي شود، داد زد: رفيق گوساله، اول آن فالگير پدر سوخته را بگير كه فرار نكند. زود باشيد بجنبيد رفيقها!.. بگيريديشان!..
گرگها باز چنان فرار كردند كه باد هم به گردشان نمي رسيد.
بز گفت: من مي دانم كه گرگها باز هم خواهند آمد. بياييد كاري بكنيم. آنوقت زمين را چال كرد و آقا سگ را خاك كرد و گفت كه فلان وقت فلان جور مي كني. رويش هم چند تايي آجر سوخته و شكسته چيد و گفت كه: رفيقها، اينجا را ما مي گوييم «پير مقدس قاقالا».
از اين طرف گرگها در حال فرار به روباه برخوردند. روباه گفت: كجا با اين عجله؟
گفتند: از دست بز فرار مي كنيم. مي خواست ما را بخورد.
روباه گفت: سرتان كلاه گذاشته. بز كجا و خوردن گرگ كجا؟ برگرديد برويم. مي دانم چكارش بكنم.
روباه آنقدر گفت كه گرگها دل و جرأت پيدا كردند و برگشتند. بز از دور ديد كه روباه افتاده جلو و گرگها را مي آورد. از همان دور فرياد زد: آهاي روباه، الباقي قرضت را مي آوري؟ مرحوم بابات بيست وچهار گرگ به من مقروض بود. يكي دو هفته پيش دوازده تايش را آوردي خوردم، مثل اين كه حال هم دوازده تاي ديگر را آورده اي. آفرين!.. آفرين!..
گرگها گفتند: روباه نكند ما را به پاي مرگ مي كشاني؟
روباه گفت: ابلهي گفت و احمقي باور كرد. مگر نمي بينيد اين حقه باز دروغ سر هم مي كند؟
بز گفت: روباه، اگر تو راست مي گويي بيا به اين «پير مقدس قاقالا» قسم بخور، تا قبول كنم كه به من مقروض نيستي و از تودست بردارم.
روباه يكراست رفت سر «مزار» و گفت: اگر دروغ بگويم اين «پير» مرا غضب كند.
روباه تا اين حرف را زد آقا سگ از توي چاله جست زد و بيخ گلوي روباه را گرفت و خفه اش كرد. گرگها باز فرار كردند و رفتند به جاي خيلي دوري.
در اين وقت ديگر داشت صبح مي شد. بز گفت: رفيقها، نظر من اين است كه هر كس برگردد به خانه ي خودش والا جك و جانورها راحتمان نمي گذارند.
همه حرف بز را پسنديدند و برگشتند سر خانه و زندگي اولشان.
+ نوشته شده در  چهارشنبه 1390/11/05ساعت   توسط ماندنی  | 



چند سال پیش در جریان بازی های پارالمپیک... )المپیک معلولین( در شهر سیاتل آمریکا 9 نفر از شرکت کنندگان دو100متر پشت خط آغاز مسابقه قرار گرفتند. همه این 9 نفر افرادی بودند که ما آنها را عقب مانده ذهنی و جسمی می خوانیم.

آنها با شنیدن صدای تپانچه حرکت کردند. بدیهی است که آنها هرگز قادر به دویدن با سرعت نبودند و حتی نمی توانستند به سرعت قدم بردارند بلکه هر یک به نوبه خود با تلاش فراوان می کوشید تا مسیر مسابقه را طی کرده و برنده مدال پارالمپیک شود ناگهان در بین راه مچ پای یکی از شرکت کنندگان پیچ خورد . این دختر یکی دو تا غلت روی زمین خورد و به گریه افتاد.

هشت نفر دیگر صدای گریه او را شنیدند ، آنها ایستادند، سپس همه به عقب بازگشتند و به طرف او رفتند یکی از آنها که مبتلا به سندروم داون(عقب ماندگی شدید جسمی و روانی) بود، خم شد و دختر گریان را بوسید و گفت : این دردت رو تسکین میده .سپس هر 9 نفر بازو در بازوی هم انداختند و خود را قدم زنان به خط پایان رساندند. در واقع همه آنها اول شدند. تمام جمعیت ورزشگاه به پا خواستند و 10 دقیقه برای آنها کف زدند

تقدیم به دوستم

برای دوستم بارمز  شناسنامه

+ نوشته شده در  دوشنبه 1390/10/26ساعت   توسط ماندنی  | 



نکاتی بسیار قابل تامل درباره فقر فرهنگی فقر اینه که ۲ تا النگو توی دستت باشه و ۲ تا دندون خراب توی دهنت. فقر اینه که روژ لبت زودتر از نخ دندونت تموم بشه. فقر اینه که شامی که امشب جلوی مهمونت میذاری از شام دیشب و فردا شب خانواده ات بهتر باشه. فقر اینه که ماجرای عروس فخری خانوم و زن صیغه ای پسر وسطیش رو از حفظ باشی اما ماجرای مبارزات بابک خرمدین رو ندونی. فقر اینه که از بابک و افشین و سیاوش و مولوی و رودکی و خیام چیزی جز اسم ندونی اما ماجراهای آنجلینا جولی و براد پیت و سیر تحولی بریتنی اسپرز رو پیگیری کنی. فقر اینه که وقتی با زنت می ری بیرون مدام بهش گوشزد کنی که موها و گردنشو بپوشونه، وقتی تنها میری بیرون جلو پای زن یکی دیگه ترمز بزنی و بهش بگی خوششششگلهههه. فقر اینه که وقتی کسی ازت می پرسه در ۳ ماه اخیر چند تا کتاب خوندی برای پاسخ دادن نیازی به شمارش نداشته باشی. فقر اینه که فاصله لباس خریدن هات از فاصله مسواک خریدن هات کمتر باشه. فقر اینه که کلی پول بدی و یک عینک دیور تقلبی بخری اما فلان کتاب معروف رو نمی خری تا فایل پی دی اف ش رو مجانی گیر بیاری. فقر اینه که حاجی بازاری باشی و پولت از پارو بالا بره اما کفشهات واکس نداشته باشه و بوی عرق زیر بغلت حجره ات رو برداشته باشه. فقر اینه که توی خیابون آشغال بریزی و از تمیزی خیابونهای اروپا تعریف کنی. فقر اینه که ۱۵ میلیون پول مبلمان بدی اما غیر از ترکیه و دوبی هیچ کشور خارجی رو ندیده باشی. فقر اینه که ماشین ۴۰ میلیون تومانی سوار بشی و قوانین رانندگی رو رعایت نکنی. فقر اینه که به زنت بگی کار نکن ما که احتیاج مالی نداریم. فقر اینه که بری تو خیابون و شعار بدی که دموکراسی می خوای، تو خونه بچه ات جرات نکنه از ترست بهت بگه که بر حسب اتفاق قاب عکس مورد علاقه ات رو شکسته. فقر اینه که ورزش نکنی و به جاش برای تناسب اندام از غذا نخوردن و جراحی زیبایی و دارو کمک بگیری. فقر اینه که تولستوی و داستایوفسکی و احمد کسروی برات چیزی بیش از یک اسم نباشند اما تلویزیون خونه ات صبح تا شب روشن باشه. فقر اینه که وقتی ازت بپرسن سرگرمی و هابیهای تو چی هستند بعد از یک مکث طولانی بگی موزیک و تلویزیون. فقر اینه که در اوقات فراغتت به جای سوزاندن چربی های بدنت بنزین بسوزانی. فقر اینه که با کامپیوتر کاری جز ایمیل چک کردن و چت کردن و موزیک گوش دادن نداشته باشی. فقر اینه که کتابخانه خونه ات کوچکتر از یخچالت(یخچال هایت) باشه.
+ نوشته شده در  پنجشنبه 1390/08/12ساعت   توسط ماندنی  | 




ادامه مطلب...
+ نوشته شده در  شنبه 1390/05/15ساعت   توسط ماندنی  | 



اين متن توهين به كسي نيست سياسي هم نيست فقط بیانگر بیماری فرهنگی است .... براي هم بفرستيد و فكر كنيد شايد اين فكر كردن مقدمه تغيير باشد.

اول : ایرانی ها شبی یک ساعت به عملکرد آنروزشان بیاندیشند .

دوم : ایرانی ها قبل از پرتاب فحش به بیرون ، دهانشان را ببندند و تا بیست بشمرند.بخصوص وقتی توی خیابان و جلوی دیگران هستند.

سوم : هر خانواده‌ی ایرانی هر روز یک روزنامه بگیرد ، حتی اگر شده کیهان و یالثارات!

چهارم : هر فرد ایرانی تعهد کند که هر ماه یک کتاب تازه بخواند … حتی خلاصه مبانی لوله کشی عمومی!

پنجم : رانندگان به جای فاصله ی خالی بین شلوار و جوراب دختری در آن طرف خیابان به داشبورد جلوی چشمشان نگاه کنند و سرعت از حد مجاز در هیچ شرایطی تجاوز نکند.

ششم : همه به خودشان تلقین کنند که این کسی که می خواهیم کلاهش را برداریم تا شب برای عزیزمان هدیه ببریم ، خودش عزیزِ یک نفرِ دیگر است.

هفتم : بفهمیم كه زرنگی ضایع كردن حق دیگران نیست بلكه با رعایت حقوق دیگران رسیدن به حقوق خودمان است .

هشتم : بفهمیم كه اگر صاحب یك بوتیك هستیم شغل ما بوتیك دار است یا اگر راننده تاكسی هستیم شغل ما راننده است . نه اینكه همه دزد و كلاهبردار باشیم و از شغلمان فقط برای راهی به رسیدن به كلاهبرداری استفاده كنیم .
به شغلمان احتراما بگذاریم و بگذاریم دزدی فقط برای كسی باشد كه شغلش فقط دزدی است.

نهم : مردهای ایرانی یک بار برای همیشه قبول کنند که زنها ، جزو املاکشان نیستند و خودشان عقل دارند. عشق و رابطه و آشنایی هم بازی برد و باخت و فتح قلمرو دیگران نیست.

دهم : مردها تمرین کنند که رد عبور زنی را با نگاه شخم نزنند و زنان تمرین کنند که جواب سلام مردان را با خونسردی و لبخند بدهند چون به معنای … نیست.

یازدهم : ورزشکاران ما بعد از باخت به رقیب تبریک بگویند و دهانشان را تا نیم ساعت بعد از هر باخت یا برد ببندند.

دوازدهم : ایرانی‌ها به جای تمسخر شکل ظاهری سیاستمداران ، فکر کنند که ایراد واقعی کار آن شخص در کجاست.

سیزدهم: به نمایشگاه کتاب اگر می روند برای (کتاب) بروند.
به خیابان فرشته می روند برای (عبور) از خیابان فرشته باشد.
و در کل به هر قبرستانی می روند برای خاطر (همان قبرستان) باشد.

چهاردهم : این آخری از همه سختتر است و اینكه دروغ نگوییم . همانطور كه فكر می كنیم عمل كنیم . فراموش نكنیم ریا كه اكنون عادت و عرف جامعه شده است درواقع یك بیماری اجتماعی است.

---------------------------------------------------------------

عزیزان کسی که این مطالب را نوشته است شاید خود نیز دچار این مشکلات است. همه ما در رفتارمان مشکلاتی داریم. ولی باید بپذیریم ایران ما در حال سقوط است.

بپذیریم اگر شرایط کنونی ایران اینگونه است همه دلیلش مدیران و بالا سری های ما نیستند و نقش اصلی را خودمان در این جایگاه ایفا می کنیم.

چرا مثلا اگر هر کدام از ما فقط برای یک ماه به خارج از کشور برویم (برای مثال به سوئد!!!) رفتارمان تغییر می کند ؟ خوب می شویم . با جنبه می شویم !
فکرو نگاهمان عوض می شود و بدون رو در بایستی بگویم : آدم می شویم!( هر چند برای 1 ماه!!!!)

بپذیریم ایران می تواند همچون گذشته بهترین باشد.

ایران و ایرانی لیاقت این بهترین بودن را دارد.بپذیریم برای اینکه ایران خوب شود باید بهترین باشیم.
.

+ نوشته شده در  یکشنبه 1390/05/02ساعت   توسط ماندنی  | 



پري خانم بايگان شرکت
پري ترشيده بود. 45 سال داشت و سال‌ها بود که توي بايگاني شرکت برادرم کار مي‌کرد. کارش اين بود که نامه‌هاي رسيده را دسته‌بندي و بايگاني مي‌کرد. ظاهرش خيلي بد نبود، معمولي بود. صورتش پف داشت و چشم‌هايش کمي ريز بود. قد و پاهاي کوتاهي داشت. گرد و چاق بود. اغلب کفش ورزشي مي‌پوشيد و اين کفش‌ها اثر زنانگي‌اش را کمتر مي‌کرد. يکي دو بار از پچ پچ و خنده منشي شرکت برادرم فهميدم عاشق شده و با يکي سر و سري پيدا کرده اما يک هفته نگذشته بود که با چشم‌هاي گريان ديدمش که پنهاني آب دماغش را با دستمال کاغذي پاک مي‌کرد. اين اتفاق بي‌اغراق دو سه بار تکرار شده بود اما اين آخري‌ها اتفاق عجيب غريبي افتاد. صبح‌ها آقايي پري را مي‌رساند سر کار که زيباترين دخترها هم دهان شان از تعجب باز مانده بود. فکر کنم اصلاً پري او را به عمد آورد و به همه معرفي کرد تا سال‌ها ناکامي و خواستگار هاي درب و داغونش را جبران کند. آن روزها احساس مي‌کردم پري روي زمين راه نمي‌رود. با اينکه بايگاني کار زيادي نداشت اما پري دائم از پشت ميزش اين طرف و آن طرف مي‌رفت، سر ميز دوستانش مي‌ايستاد و اغلب اين جمله را مي‌شنيدم؛ «وا قربونت برم، قابل نداشت»، يا «نه نگو تو رو خدا، اصلاً.» چنان شاد و شنگول بود که يا همه را به حسادت وامي داشت يا اثر نيروبخشي روي ديگران مي‌گذاشت. اين روزها اندک دستي هم به صورتش مي‌برد و سايه ملايم آبي روي پلک هايش مي‌زد که او را بيشتر شبيه دخترهای افغان
 مي‌کرد. ساعت‌ها براي ما زود مي‌گذشت و براي پري دير چون دائم به ساعت روي مچش که در چاقي دستش فرو رفته بود نگاه مي‌کرد و انتظار مي‌کشيد. سر ساعت دو که مي‌شد آقا بهروز مي‌آمد توي شرکت و با حجب و حيا سراغ پري را مي‌گرفت. همه انگار در اين شادي رابطه با آنها شريکند. منشي شرکت مي‌گفت؛ «بفرمايين. بنشينين. پري الان مياد، اتاق آقاي رئيسه.» و آقابهروز که قد بلندي داشت با پاهاي کشيده و موهايي بين بور و خرمايي روي صندلي مي‌نشست و به کسي نگاه نمي‌کرد. چشم مي‌دوخت به زمين تا پري بيايد. وقتي پري از اتاق رئيس مي‌آمد بيرون انگار که شوهرش منتظرش است با صميميتي وصف‌ناپذير مي‌گفت؛ «خوبي الان ميام.» مي‌رفت و کيفش را برمي‌داشت و با آقابهروز از در مي‌زدند بيرون.

اين حال و هواي عاشقانه تا مدت‌ها ادامه داشت تا اينکه بالاخره حرف ازدواج و عروسي و قول و قرارهاي بعدي به ميان مي‌آمد. قرار شد در يک شب دل‌انگيز تابستاني عروسي در باغي بزرگ گرفته شود. همه بچه‌هاي شرکت دعوت شدند، حتي رئيس که مطمئن بوديم به دلايل مذهبي در اين گونه مراسم هرگز شرکت نمي‌کند. بعد از آن بود که حال و هواي عاشقانه پري جايش را به اضطراب قبل از ازدواج داد. پري دائم با دخترهاي شرکت حرف مي‌زد و نگران بود عروسي خوب برگزار نشود، غذا خوب نباشد، ميهمان‌ها از قلم بيفتند و هزار تا چيز ديگر که دخترهاي دم بخت تجربه کرده‌اند.

حالا شرکت مهندسي آب و خاک برادرم شده بود يک خانواده شاد ولي مضطرب. همه منتظر بودند تا پري را به خانه بخت بفرستند تا اين اطمينان را پيدا کنند که اگر پري با اين بر و رو مي‌تواند شوهري به اين «شاخي» پيدا کند، پس جاي اميدواري براي بقيه بسيار بيشتر است. آقابهروز هم طبق روال سابق صبح‌ها پري را مي‌آورد مي‌رساند و عصرها او را مي‌برد ولي ديالوگ‌ها کمي عوض شده بود و هر کس آقابهروز را مي‌ديد بالاخره تکه‌يي بهش مي‌انداخت؛ درباره داماد بودنش و از اين حرف‌هاي بي‌نمک که به تازه دامادها مي‌زنند. بالاخره مراسم ازدواج نزديک شد و قرار شد در آخرين جمعه مرداد 78 آنها در باغي اطراف کرج عروسي کنند اما سه روز مانده به ازدواج بهروز غيبش زد و تمام پس انداز سال‌ها کار او را با خودش برد. قرار بود پول‌هايشان را روي هم بگذارند و يک خانه نقلي بخرند که نشد و بهروز با ايران اير به ترکيه و از آنجا به استراليا رفت و همه ما را بهت زده کرد. روز شنبه نمي‌دانستيم چطور سر کار برويم و چه جوري توي چشم‌هاي پري نگاه کنيم. حتي مي‌ترسيديم بهش زنگ بزنيم. آقاي رئيس به منشي گفت؛ «قطعاً پري مدتي نمياد، کسي رو جاش بذارين تا حالش بهتر بشه.» اما پري صبح از همه زودتر آمد؛ با جعبه‌يي شيريني. ته چشم‌هايش پر از اشک بود. شيريني را به همه حتي به آقاي رئيس تعارف کرد. منشي که از همه کم حوصله‌تر و فضول‌تر بود در ميان بهت و ناباوري همه ما گفت؛ «مگه برگشته؟» پري گفت؛ «نه سرم کلاه گذاشت ولي مهم نيست. اين چند ماه بهترين روزهاي زندگيم بود.» قطره اشک کوچکي از گوشه چشم هايش پايين ريخت.

ما فهميديم راست مي‌گويد. مهم نيست که سر همه ما کلاه رفته بود، مهم اين بود که ما ماه‌ها روي ابرها بوديم و با حال و هواي پري حال مي‌کرديم.


_________________

+ نوشته شده در  شنبه 1389/09/27ساعت   توسط ماندنی  | 



۱ بعدا از این  شاید دیگه مطلب طنز کمتر بزارم چون خیلی ها هستند شاد نوشتن ادمو به پایی احمقی والکی خوشی نویسند میزارن 

 ۲ مرثی از پیگیری بعضی از خوانندگان وبلاگم معذرت که یه مدتی نشد اپ کنم

وبلاگ دیگه ام که صددر صد  نوشته های خودمه ومربوط به زندگی شخصی ام خودم داره اماده میشه

که ادرسشو حتما به دوستای محرمم میدم نه به اونای که با دونستن زندگی شخصی ام میخوان نمک به زخم کنه ام بزنن باتشکر

-------------------------------------------------------------------------------

 

داداشی

وقتي سر کلاس درس نشسته بودم تمام حواسم متوجه دختري بود که کنار دستم نشسته بود و اون منو "داداشي" صدا مي کرد.
به موهاي مواج و زيباي اون خيره شده بودم و آرزو مي کردم که عشقش متعلق به من باشه . اما اون توجهي به اين مساله نميکرد.
آخر کلاس پيش من اومد و جزوه جلسه پيش رو خواست . من جزومو بهش دادم .بهم گفت :"متشکرم دادشی "و گونه من رو بوسيد.


ميخوام بهش بگم ، ميخوام که بدونه ، من نمي خوام فقط "داداشي" باشم . من عاشقشم . اما... من خيلي خجالتي هستم ..... علتش رو نميدونم.


-----------------------------------------------------------------------------------
تلفن زنگ زد .خودش بود . گريه مي کرد. دوست پسرش قلبش رو شکسته بود. از من خواست که برم پيشش. نميخواست تنها باشه. من هم اينکار رو کردم. وقتي کنارش رو کاناپه نشسته بودم. تمام فکرم متوجه اون چشمهاي معصومش بود. آرزو ميکردم که عشقش متعلق به من باشه. بعد از 2 ساعت ديدن فيلم و خوردن 3 بسته چيپس ، خواست بره که بخوابه ، به من نگاه کرد و گفت : "متشکرم دادشی " و گونه من رو بوسيد.


ميخوام بهش بگم ، ميخوام که بدونه ، من نمي خوام فقط "داداشي" باشم . من عاشقشم . اما... من خيلي خجالتي هستم ..... علتش رو نميدونم.


-----------------------------------------------------------------------------------


روز قبل از جشن دانشگاه پيش من اومد. گفت : "قرارم بهم خورده ، اون نميخواد با من بياد".
من با کسي قرار نداشتم. ترم گذشته ما به هم قول داده بوديم که اگه زماني هيچکدوممون براي مراسمي پارتنر نداشتيم با هم ديگه باشيم ، درست مثل يه "خواهر و برادر" . ما هم با هم به جشن رفتيم. جشن به پايان رسيد . من پشت سر اون ، کنار در خروجي ، ايستاده بودم ، تمام هوش و حواسم به اون لبخند زيبا و اون چشمان همچون کريستالش بود. آرزو مي کردم که عشقش متعلق به من باشه ، اما اون مثل من فکر نمي کرد و من اين رو ميدونستم ، به من گفت :"متشکرم  دادشی، شب خيلي خوبي داشتيم " ، و گونه منو بوسيد.


ميخوام بهش بگم ، ميخوام که بدونه ، من نمي خوام فقط "داداشي" باشم . من عاشقشم . اما... من خيلي خجالتي هستم ..... علتش رو نميدونم.


-----------------------------------------------------------------------------------


يه روز گذشت ، سپس يک هفته ، يک سال ... قبل از اينکه بتونم حرف دلم رو بزنم روز فارغ التحصيلي فرا رسيد ، من به اون نگاه مي کردم که درست مثل فرشته ها روي صحنه رفته بود تا مدرکش رو بگيره. ميخواستم که عشقش متعلق به من باشه. اما اون به من توجهي نمي کرد ، و من اينو ميدونستم ، قبل از اينکه کسي خونه بره به سمت من اومد ، با همون لباس و کلاه فارغ التحصيلي ، با گريه منو در آغوش گرفت و سرش رو روي شونه من گذاشت و آروم گفت تو بهترين داداشي دنيا هستي ، متشکرم و گونه منو بوسيد.


ميخوام بهش بگم ، ميخوام که بدونه ، من نمي خوام فقط "داداشي" باشم . من عاشقشم . اما... من خيلي خجالتي هستم ..... علتش رو نميدونم.
-----------------------------------------------------------------------------------


نشستم روي صندلي ، صندلي ساقدوش ، توي کليسا ، اون دختره حالا داره ازدواج ميکنه ، من ديدم که "بله" رو گفت و وارد زندگي جديدي شد. با مرد ديگه اي ازدواج کرد. من ميخواستم که عشقش متعلق به من باشه. اما اون اينطوري فکر نمي کرد و من اينو ميدونستم ، اما قبل از اينکه از کليسا بره رو به من کرد و گفت " تو اومدي ؟ متشکرم"


ميخوام بهش بگم ، ميخوام که بدونه ، من نمي خوام فقط "داداشي" باشم . من عاشقشم . اما... من خيلي خجالتي هستم ..... علتش رو نميدونم .
-----------------------------------------------------------------------------------


سالهاي خيلي زيادي گذشت . به تابوتي نگاه ميکنم که دختري که من رو داداشي خودش ميدونست توي اون خوابيده ، فقط دوستان دوران تحصيلش دور تابوت هستند ، يه نفر داره دفتر خاطراتش رو ميخونه ، دختري که در دوران تحصيل اون رو نوشته. اين چيزي هست که اون نوشته بود:
" تمام توجهم به اون بود. آرزو ميکردم که عشقش براي من باشه. اما اون توجهي به اين موضوع نداشت و من اينو ميدونستم. من ميخواستم بهش بگم ، ميخواستم که بدونه که نمي خوام فقط براي من يه داداشي باشه. من عاشقش هستم. اما .... من خجالتي ام ... نيمدونم ... هميشه آرزو داشتم که به من بگه دوستم داره".

+ نوشته شده در  جمعه 1389/07/16ساعت   توسط ماندنی  | 



توضيح لازم:اين پست ممكن است قدري طولاني باشد لذا يا نخوانيد يا مرا ببخشيد.

مقدمه: از حدود يك سال و هشت ماه پيش كه اين وبلاگ راه اندازي شد تا امروز، سوالهاي بيشماري از طرف علاقمندان (شما را عرض ميكنم) از نويسنده برجسته اين وبلاگ شده (خودم را عرض ميكنم) در مورد سوابق شخصي‌، خانوادگي، فرهنگي، ‌سياسي، اقتصادي،‌اجتماعي و غيره و غيرة ايشان. (اوووَه...كي ميره اين همه راه رو) به طوري كه ديگر اين آخر سالي ما (يعني من و خودم) از رو رفتيم و پس از چندين جلسة محرمانه در پشت درهاي بسته كه با مشاورينمان داشتيم تصميم گرفتيم از فعاليت زيرزميني به فعاليت روزميني رو بياوريم و از خجالت دوستان درآييم. البته نظر مشورتي مشاورين ما مثل همه مشاورانِ ديگر، به قام سگ نمي ارزيد و به درد عمه‏شان مي خورد و مانندِ همه مشاورين در همه جا پول هاي كلاني به عنوان حق مشاوره گرفتند و به ريشمان خنديدند و رفتند پي كارشان و ما (يعني من و خودم) تنها شديم. ولي چون تقاضاي شناسايي اين شخصيت برجسته (يعني ما) روز به روز بيشتر و بيشتر مي شد (از طرف شما) ناچار تصميم به معرفي خود گرفتيم هر چند خودمان نفهميديم بر چي و كجا جستيم كه باقي مردم نجستند. اما از آنجا كه در تمام ادوار تاريخ مردم دودسته بوده اند (مثل حالا كه يك دسته خودي و يك دسته بي خودي هستند) از قديم و نديم تا حالا مردم را از روي كمالات و حالات و كراماتشان به دو دسته تقسيم ميكردند «به قول مرحوم قائم مقام» شاعر بلند پاية فندق ... ميفرمايد:

در شهر نمودند خلايق به دو دسته يك دسته برجسته و يك دسته نجسته

كس نيست بپرسد مگرآن دستة جسته بر چي و كجا جسته كه آن دسته نجسته؟

به هر حال وبلاگ نويسان، ‌وبلاگ گردان و وبلاگ خوانان مرحمت فرموده و ما را جزء آن دستة برجسته محسوب نمودند كه از لطف و مرحمتشان بسيار سپاسگزاريم ولي چون اين شخصيت مهم را همينطوري و الكي نمي شود معرفي كرد، لذا تصميم گرفته شد با شركت دادن ايشان در يك مسابقه بيست سؤالي (حالا چند تا سوال بيشتر يا كمتر) دوستان و طرفداران را از نگراني در آوريم بلكه اين شب عيدي چند شب راحت بخوابند و خوابهاي خوب ببينند مثل خواب ارزاني و از اين قبيل خوابها.

لازم به توضيح است شركت كننده،‌ مجري، صدابردار، تهيه كننده، كارگردان و مسؤول تداركات اين مسابقه خودم هستم. اين شما و اين مسابقه بيست سؤالي شناسايي نويسندة وبلاگ. اين را به حساب عيدي امسالتان بگذاريد

□□□

مجري:‌ بفرماييد.

□□□

س: ‌جامده؟

ج: مغزش بله ولي خودش نه.

س: منقوله؟

ج: تا كجا بخواهيد انتقالش بدهيد.

س: حيوانه؟

ج: دلش ميخواست باشه اما پدر مادرش نگذاشتن.

س: پستانداره؟

ج: پستان دارِ پستاندار كه نه ولي همچين بدون پستان هم نيست.

س: آدمه؟

ج: اين را بايد از ديگران پرسيد.

س: مَرده؟

ج:‌مردِ‌ مرد كه چه عرض كنم اما نامرد هم نيست.

س: ريش و سبيل داره؟

ج: داره ولي واجبي ميكشه.

س: عجب خريه!

ج: نه! عجب نيست،‌ از همين خرهاي معموليه.

س: بايد خيلي بزرگ باشه؟

ج: جزء بزرگان نيست.

س: سوارش هم ميشن؟

ج:‌ قاعدتاً بايد بشن، مگه نشنيدي:

كه شيخ شهر بگفت اين سخن به گوش حمارش

كه هر كه خر شود البته ميشوند سوارش

س: گفتيد جرء ‌بزرگان نيست؟

ج: خير، ا زكوچكان هم كوچكتره مخصوصاً كوچيك خوانندگان وبلاگش.

س:‌خودش كار ميكنه؟

ج:‌پس ميخواي باباش كار كنه؟

س:‌نه ميخواستم بدونم از اونهاست كه از دسترنج ديگران ميخوره يا خودش زحمت ميكشه؟

ج: خير، خودش زحمت ميكشه خيلي هم زحمت ميكشه.

س:‌كجائيه؟

ج:‌ايراني اصيل، مال قسمتهاي وسطي ايرانه.

س:‌كارش فكريه يا دستي؟

ج: هم فكريه هم دستي.

س:‌وبلاگ نويسه؟

ج:‌وبلاگ نويسي هم ميكنه.

س:‌پس بايد بيكار باشه؟

ج:‌تقريباً!

س: قطعه شناسه؟

ج: بله.

س:از اين قطعه شناسهای حسابي ها ؟

ج:مگه قطعه شناس ناحسابي هم داريم؟

س: نه . .  ولی میخواستم بدونم از این الکهای اس

ج:  الکی الکی هم نیست یه چیزای بارشه

.

س: مهندسه؟

 ج:‌.نه تزاشتن بشه

س کیا نزاشتن؟

ج: ادم بدا

س:کارش مربوط به کجاست

ج:سایپا

س:‌پس بايد عقلش كم باشه كه وبلاگ مينويسه؟

ج:‌عقلش رو نميدونم اما پولش كمه.

س:‌چرا به جاي وبلاگ نويسي نميره برای خودش کار بكنه؟

ج:‌چون كسي پيشش نمياد.

س:‌حتما سواد نداره؟

ج: نه اينطور نيست.

س:‌حتما  بلد نیست؟

ج: نه...دست زیاده

س: دلم براش ميسوزه.

ج:‌دلت براي خودت بسوزه (اين جزء ‌سؤال حساب نميشه

س: آخه وبلاگ نويسي كه پول توش نيست؟

ج: مگه همه چي پوله مرد حسابي؟...‌عوضش تا دلت بخواد از اين راه دوست و رفيق پيدا كرده.

س: دوست و رفيق به چه دردي ميخوره؟

ج:‌به درد اين كه... بگن آخيش حيوونكي!

س:‌درازه؟

ج: اگه درازش نكنن خيلي نه! 177 تاست.

س:‌پس بلندقده، بيخود نيست از قديم گفتن « كل طويلٍ احمق و كل قصيرٍ فتنه»

ج: درست گفتن ,. ولی قد بلند نیست

س:‌شكل خارجي هاست؟

ج:‌نه خيلي ولي.بچه خوشگله

س: پس بايد قديمها همساية مامانش اينا خوشکل بوده باشه؟

ج: اين رو بايد از ننه اش بپرسي.

س: بد اخلاقه؟

ج:بد اخلاق نه! ولي خيلي ادم جدیه.

س: چند سالشه؟

ج: سن خر رو داره.

س:‌پس بايد خيلي بزرگ باشه؟

ج:‌عرض كردم كه نه! جزء بزرگان نيست.

س: به چي خيلي علاقه داره؟

ج: فقط وفقط به موسيقي ، ‌بدون كلام و خواننده. وسفر

س:يعني اندي رو هم دوست نداره؟

ج: دي اش را چرا ولي اون قسمت اولش را نه!!

س:‌نگفتم خيلي خره

ج:‌چرا؟؟

س:چون كسي كه توي اين دوره و زمونه اندي و سندي رو نشناسه و موسيقي پاپ و رپ رو ندونه خيلي خره ديگه. به نظرم اون آهنگ معروف «عجب خري بود...» را در وصف اين بابا خوندند.

ج:اون آهنگ اسمش «شب ميگون» بود و مرحوم تاجيك اون را خونده بود و ميگفت:‌«عجب شبي بود...» نه«عجب خري بود...»

س:‌ خودش هم ساز ميزنه؟

ج: گاهی ولی بلد نیست ,.

س:راستي، ‌خُل نيست؟

ج: چرا...خيلي هم... خُــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــلـه!

س: اين رو زودتر ميگفتي... نیما نيست؟

مجري: آفرين...آفرين...تشويق بفرماييد(كف زدن ممتد حضار)

□□□

مثل اين كه يا وزير اعظم خواب رفته يا نخ پاره شده و يا اين كه خيلي وقته نخ را كشيدند و ما حالي مان نيست!!

اگه هم را نديديم از همين حالا سال نوهمه تان مبارك!! جوابهاتون رو اگه ندادم باشه براي سال بعد اگه زنده بودم!!

خدا نگهدارتان.

 

 

+ نوشته شده در  شنبه 1389/01/21ساعت   توسط ماندنی  | 



سلام معلومه سه ماه نبودم خیلی نگرانم شدید اینو از پیامهای بعضی خوانندگان متوجه شدم

اپ جدیدم را با رمز دختر با موههای زیتونی مینویسم


قابله ای که مرا به د نیا آورده بود میگفت:
بر خلاف اغلب نوزادان که با سر متولد میشوند،تو با پا به دنیا اومدی ،اونهم با پای چپ!!
و مادرم در تایید گفته های قابله میگفت:
وقتی در شکم من هم بودی،همیشه سمت چپ قوز میکردی.
وقتی روزهای اول تولدم گذشت و چشم هایم قدرت تطابق پیدا کرد،پدر و مادرم متوجه شدند چشم چپ من به سمت چپ انحراف دارد و کمی دیر تر که به راه افتادم،فهمیدند که پای چپم هم کوتاهتر از پای راستم است و به سمت چپ می لنگم.کم کم که بزرگتر شدم،نمیتوانستم با دست راست غذا بخورم و پدرم از اینکه میدید یکی از بچه هایش با دست چپ غذا میخورد ،تحمل نمیکرد و بار ها از اون مرحوم کتک های مفصلی خوردم و هر بار هم موقع زدن من میگفت:
کره خر !!مگه تو فرنگی هستی که با دست چپ غذا میخوری؟
ولی من هرگز نتوانستم با دست راست غذا بخورم وعین همین کتک ها را در مدرسه از معلم ابتدائی ام خوردم که چرا با دست چپ مشق مینویسی؟
البته این چپ بودن منحصر به همین چند مورد نبود و در بعضی از موارد نگفتنی هم اختلالات چپکی داشتم!از جمله مثلا چند بار در این دستشوئی های خارج از کشور که مرد ها بغل هم می ایستند و در دستشوئی های دیواری به تخلیه مثانه میپردازند از بغل دستی هایم سیر کتک خوردم که چرا پاچه شلوار اونها را خیس کردم؟
ولی با همه این مصیبت ها ،از این بابت خوشحال بودم که در دعوا و مرافعه ها سمت چپ را حواله میدادند و من از این بابت که چپم بزرگتر از راستم بود احساس غرور میکردم که این احساس غرور هم ،زمان زیادی طول نکشید و فهمیدم از نظر قانونی قیمت سمت راست بیشتر از سمت چپ است.در دوران تحصیل تا دیپلم آنقدر این چپ بودن من مشخص یود که بین دوستان و همکلاسی هایم معروف شده بودم به ((مانی چپول!!))یعنی ماندنی چپکی!!
این دوران گذشت وبعد از دیپلم به خدمت سربازی اعزام شدم.اولین باری که سر گروهبان به چپ چپ را یاد میداد آنقدر این کار را خوب انجام دادم که من را جلو صف برد ودر حضور دیگران تشویقم کرد و از یک نوبت نگهبانی هم معاف شدم اما دو سه روز بعد که تمرین به راست راست بود باز هم سمت چپ چرخیدم و سر گروهبان فریاد زد:
اون مادر....که اون وسط به سمت چپ چرخید بیاد جلو صف!
من هم که میدانستم غیر از من کس دیگری منظور سر گروهبان نیست باسر افکندگی رفتم جلو صف وبعد از نوش جان کردن چند تا فحش چار واداری دیگرو یک اردنگی(آخه سر گروهبان ما خیلی مودب بود)یکسر روانه بازداشتگاه شدم و فرمودند تا به راست راست را یاد نگرفتی حق نداری از اون سوراخی بیای بیرون.ولی با همه فحش هائی که در طول سربازی شنیدم و کلاغ پر ها ئی که رفتم و انواع تنبیهات دبگر هرگز نتوانستم درست و حسابی به راست بچرخم!!
بعد از سربازی به هر جان کندنی بود وارد دانشگاه شدم.چند روزی از ورودم به دانشگاه نگذشته بود که یه روز دیدم عده ای از دانشجویان در حالی که مشت هاشون را گره کرده بودند و پرچم های سرخی هم در دست داشتند در محوطه دانشگاه راهپیمائی میکنند من هم که همیشه رنگ سرخ برایم رنگی تحریک کننده بود بی اختیار دنبال اونها به راه افتادم و هر چه میگفتند بدون آن که معنی اش را بدونم تکرار میکردم در یک لحظه نفهمیدم چطور شد ولی وقتی چشم باز کردم خودرا در مقابل یکی از باز جویان آن زمان دیدم ایشان از من پرسیدند:
تو چپ هستی؟
عرض کردم :
بله قربان!ملاحظه میفرمائید که همه چیز من چپ است و من اساسا از بچگی چپ بودم.
ایشان با محبت فرمودند:
که اینطور!بسیار خوب من الآن راستت میکنم!
و خدا خیرشان بدهد الحق و الانصاف بسیار مرحمت فرمودند چون من که تا آن زمان همیشه سمت چپ میخوابیدم دیگر تا امروز که سالهای سال میگذرد هرگز نتواتستم روی دنده چپم بخوابم!!و این راست خوابیدن رامدیون و مرهون ایشان هستم چون تنها موردی که در طول زندگی ام راست شدم همین یک مورد بود.
آن زمان که معروف به زمان طاغوت بودمیدیدم که بعضی از چپ ها راست میشن و من هم خیلی دلم میخواست که راست بشم. لذا برای چندین و چند مین باربه دکتر هامراجعه کردم ولی همه اونها به من گفتند :
تو چون بطور مادرزادی چپ هستی راست نمیشی!!
به این ترتیب کم کم پذیرفتم که من یک چپ مادرزاد هستم و راست بشو هم نیستم.
تا اینکه سالها بعد که اتفاقات زیادی افتاد و دیدم که بزرگ مردان چپ هم مثل کیانوری و طبری وبسیاری دیگر هم راست شدند،دو باره فیل ام یاد هندوستان کرد و برای هزارمین بار به دکتر ها مراجعه کردم و تقاضای خودرا برای راست شدن مطرح کردم و از این آقایان مثال آوردم. آنها بعد از معاینات زیاد گفتند:
پدر جان :اینها که تو مثال آوردی فکرشون و عقل شون چپ بود و وقتی دیدند چپ،با اونهمه اهن و تولوپش فرو ریخت و دیگه کسی نیست که بهشون پول و خط بده و ازشون پشتیبانی کنه،راست شدند ولی چپ تو با چپ اونها فرق میکنه تو بطور مادر زادی چپ هستی یعنی خداوند تورا چپکی خلق کرده.این چپ با اون چپ فرق میکنه و ما بعد از اینهمه سال که روی تو مطالعه کردیم فهمیدیم آدم صاف و ساده و پاک و خوب و در یک کلمه آدم خری هستی!!!برو پی کارت و این چند روز و ماهی که زنده هستی با خودت بساز.

+ نوشته شده در  شنبه 1388/10/26ساعت   توسط ماندنی  | 



نکـند موسـم سـفر باشد       ساربان خفته، بی خبر باشد

بـوی  بـاران  تـازه می آید      نکند  بوی چـشـم  تـر  باشد

سخنی از وفا شنیده نشد       نکند  گـوش خـلق کـر  باشد

نکند عشق در برابر عقل      دسـت ، از پـا دراز تر   باش

نکند  در قلمـرو احـساس      کاسـه از آش  داغ تـر  باشد

نکند  پرده چون فـرو افـتد         داسـتان ، داسـتان زر  باشد

زیراین نیم کاسه های قشنگ      نکـند  کاسـه ی دگـر  باشد

دخـتر گلـفـروش مـا  نکـند        یـار  لات  سـر  گـذر   باشد

نکند  قـصه ی  گل و بلبل       هـمه پـایینـتر از کمر  باشد

نکند آنکه درسِ دین می داد      از خدا ، پاک بی خبر  باشد

این زمین روی شاخِ گاوی بود     نکند  روی گـوشِ خـر باشد

همچو دروازه بود یک گوشش      نکـند دیـگریـش ،  در باشـد

نکند خطبه های قطره ی آب     در دلِ سنـگ، بی اثـر باشد

نکـند  گـفـته هـای  آیـیـــنه      از دهـانــش بـزرگـتر  باشـد

ایستادن چو سرو در این باغ       نکـند پاسـخـش تـبر  باشـد 

نکـند نان  به نرخِ روز شـود      چامه کبریتِ بی خطر باشد 


+ نوشته شده در  سه شنبه 1388/07/21ساعت   توسط ماندنی  | 



نفهمیدم چرا حاج اقاهه نیم ساعت یه بار میگفت برادرا برن واسه تجدید وضو؟

نفهمیدم اصلا پرده واسه چی بود؟

نفهمیدم اهنگ مارک انتونی وسط دعای ابوحمزه چیکار میکرد؟

نفهمیدم چرا تو پارتی چادر می پوشید ولی تو خیابون مانتو کوتاه؟

نفهمیدم چرا هر وقت منو می بینه زبون میزنه؟

نفهمیدم چرا حاج اسماعیل به لیست دریافت حقوق می گفت لیست بیمه؟

نفهمیدم چرا به من میگفت کوچولو من که عمر دایناسور دارم؟

نفهمیدم چرا وقتی گفتم مامانتو بخورم ناراحت شد؟

نفهمیدم چرا کلمه دوست دارم براش تکراری وقدیمی ترین کلمه بود؟

نفهمیدم چرا این دفعه توی زندان به جای مصرف (موضعی) داروها به صورت (شیاف) مصرف کردند؟دکتر بد خط بوده؟

نفهمیدم چرا ساسی مانکن وsawyer.از پدرش هم بیشتر دوست داشت؟

نفهمیدم چرا کلمه ازادی برای اینها معنی هرزگی داره؟

Dear Joseph,
Some years back, I dreamt that
8 monkeys ate 8 green fruitful trees.
Please send me the interpretation from the prison.
However, till you confess here, freedom is only a dream                                                           

نفهمیدم چرا دوری دلتنگی دل شوری بی خوابی واشکهایم تمومی نداره؟

نفهمیدم نفهمیدم

نظر؟؟؟

 و .حاصل عشق مترسک به کلاغ مرگ یک مزرعه است

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1388/06/19ساعت   توسط ماندنی  |